حکایت آن سلطان که فرمان به کاهخوردن دادی – طنز
در نسخ محفوظه و روایات منقول و غیرمنقول چنین آمده است که رعیا را وظیفه چنین باشد که هرچه سلطان فرمودی و دستور دادی به جان و دل، اجرا کردی که حرف سلطان لازمالاجرا باشد. پس چون سلطان کرزی در سال فرمان بداد که ما شیر هستیم و چون شیر باید زندگی کنیم پس رعایا بلافاصله فرمان سلطان آویزه گوش کردند و خویشتن همتراز شیر دانستند. از آن پس هرکه را دیدی و یا شنیدی بهجای حرف زدن غریدی و یال و کوپال جنبانیدی، روایت است از شیخ ابوالچمچه مست که گفتی باری مردی را دیدم که رمدی دیگر را دریده بود، گفتم چرا چنین کردی فرمود من که شیرم و کارم دریدن است. گفتم خوب اگر میدری و پاره میکنی برو حیوانی گیر بیاور که تو را توشه شب و روز نیز گردد. فرمود آن کار نیز کنمی ولی ندیدهای که گاهی شیران بر سر قدرت و شهوت همدیگر را بدرند و رگ همدیگر ببرند. گفتم از نصایح سلطان چیزی بهتر از این نتایج ندهد. همچنان نقل از جماعت طالبان و القاعدهگیان را پرسیدند، از بهر چیست که اینهمه آدم بیگناه و باگناه را با ابزار انتحاری تکهپاره کنید یا سر ببرید؟ گفتند قبلا خود نیز نمیدانستیم که چرا این کار همی کنیم، ولی حالا پس از اینکه سلطان فرمود ما شیر هستیم، دانستیم که این در فطرت ما باشد پس در این کار رغبت بیشتر کردهایم. و همچنان روایت کنند از شیری در باغ وحش که بغایت غمگین و دلشکسته بودی، گفتند سبب چی باشد گفت من که شیرم و یال و کوپال واقعی دارم، چنین کارها نتوانستمی کردن که این جماعت که سلطانشان خود را شیر میداند، چنین کند. حقا که اگر آنان شیراند من روباهی بیش نیستم. و چنین بود که رعایای سلطان، زمان مدیدی پنداشتی که شیر هستی و هی گوشت خوردی بغایت. پس چندی چون بگذشت، سلطان از فرط گوشت خوردن موهای سرش بریخت و چون نزد طبیب بشد طبیب گفت سبب ریختن موی سر در خوردن گوشت بیشتر باشد. پس تا میتوانی از خوردن گوشت پرهیز کن و در خوردن علف باب تعجیل کن. سلطان نیز در جا فرمان داد که پس از این ما جماعت باید کاه خوردن را آغاز کنیم که خوردن کاه منفعتها دارد. از جمله منافعاش این است که ما هرچه کاه بیشتر خوریم اردویمان قویتر و مجهزتر گردد. جماعتی از مریدان در پای منبر سلطان ببودند گفتند، یا سلطان خوردن کاه چی ربطی به تقویت اردوی مان دارد. گفت این جز اسرارت که هیچکس جز خود من آن را نداند و من نیز آن را به کس دیگر نگویم. گویند چون سلطان فرمان بداد مر کاه خوردن را بازار کاه ناگهان رونقی بیسابقه گرفت و هر بازرگانی که دیدی از هند و سند و ماورالنهر و عراق عجم و بلغار و ترکستان کاه وارد کردی و آنکه کاه در حجره داشتی همه را احتکار کردی که نرخها بالا رود و سودهای بیشتر ایشان را متصور گردد. گویند ظریفی آنجا ببود، پس روی مر بازرگانان را کرده و بگفت ای دارندگان مال و حشمت و ای پویندگان پول و ثروت بدانید و آگاه باشید که این سلطانی که من شناسم، چندی بر یک نمط نباشد پس اگر باری از قضای روزگار باز هم فارلمان را بطلبد شاید باز فرمان به خوردن چیزی دیگر دهد و آنگاه شما با اینهمه احتکار و انبار کردن کاه چنان زیان کنید که خود را جمع کرده نتوانید. آگاه و دانا باشید که بهزودی سلطان را بار دیگر مشکلی در پیش آید و فارلمانیان را به جمع شدن فرماید و همچنان که روال مطلوب باشد این بار فرمان دهد که ما پوست درخت خوریم و اردوی ملی بسازیم و پوست درخت هم فراوان و ارزان باشد و رعایا هم بیدون هیچ نقد و نظری فرمانش به دل و جان نیوش کنند و از پی فرمانش روند و تعجیل به خوردن پوست درخت کنند. چون ظریف این سخن بگفت رعیت همه سرها در گریبان فکرت و مکاشفت ببردند و چون بر آوردند فهمیدند که سلطان بهزودی فرمان دیگری دهد و امر به خوردن چیزی دیگر فرماید و از همان زمان رعیت و مردمان همه چشم بر دهان سلطان دارند و انتظار دارند تا باز سلطان به خوردن چیزی دیگر فرمان دهد که مردمان کاهها همه را بخوردند و حالا از فرط نبود کاه دارند دیوارهای کاه گلی را میلیسند و میخورند.
قصهی ما بهسر رسید کاه خوردن ما بهسر نرسید.






